محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
414
تاريخ الطبرى ( فارسي )
وى نداشت كه بر باد سوى آن توانست رفت . و به همين سبب آهنگ آن شهر كرد و باد او را بر آب مىبرد تا با سپاه خود از جن و انس ، آنجا فرود آمد و پادشاه را بكشت و خلق آنجا را اسير گرفت و از جمله اسيران ، دختر شاه بود كه زنى به زيبائى وى نبود . و او را خاص خويش كرد و به اسلام خواند و او با بىميلى اسلام آورد و سليمان وى را بيشتر از همه زنان خود دوست داشت و دل در او بست . اما با وجود منزلتى كه به نزد سليمان داشت پيوسته غمين و گريان بود و چون سليمان حال وى بديد غمين شد و گفت : « اين غم و گريهء دايم از چيست ؟ » زن گفت : « چون ماجراى پدرم را به ياد آرم غمين شوم . » سليمان گفت : « خدا پادشاهىاى بزرگتر از پادشاهى پدر به تو داد و به اسلام هدايت فرمود كه از همه چيز بهتر است . » زن گفت : « چنين است ولى وقتى از او ياد كنم غمم افزون شود اگر گويى كه شيطانها صورت پدرم را در خانه نقش كنند كه صبح و شب آن را ببينم اميدوارم غم برود و دلم آرام گيرد : » و سليمان به شيطانها گفت تا صورت پدرش را در خانهء وى نقش كنند و بكردند و پدر را چنان كه بود بديد ولى جان نداشت و آن را لباس پوشانيد و چون سليمان از خانهء وى برون ميشد با نديمگان خويش به سجدهء او بود چنان كه در ايام پادشاهى او مىكرده بودند و هر شب چنين كرد و سليمان خبر نداشت تا چهل روز گذشت و خبر به آصف بن برخيا رسيد كه دوست سليمان بود و هر وقت ميخواست در غياب يا حضور سليمان به خانه هاى وى مىشد و پيش سليمان آمد و گفت : « اى پيمبر خدا سن من بسيار شده و استخوانم سستى گرفته و عمرم به سر رسيده و وقت رفتنم شده و دوست دارم پيش از مرگ از پيمبران سلف ياد كنم و ستايش آنها كنم و چيزى از امورشان را كه مردم ندانند بگويم . سليمان گفت : « چنين كن » و مردم را فراهم آورد و آصف به سخن ايستاد و از انبياى سلف ياد كرد و از فضائل هر يك سخن آورد تا به سليمان رسيد و گفت : « در